بسوزان…همه ی برگ های ریخته ام را…برگ برگ خاطراتم را بسوزان…قلب های کنده شده بر تنه ام…نام های حک شده را…یادگاری ها را بسوزان…د
این فکر روسپی را…این اندیشه ی هر جایی را به سنگسار شراره های آتش نشان…د

بسوزان مرا که در سوز تازیان بادم…جانانه جانم را بگیر.کفن پوشان بر این درخت عریان. میدانم این شاخه های خشکیده آشیان چلچله های امیدت را درخور نیست…بی گمان عشق تو کبریت بی خطر است شک نکن من خوب خواهم سوخت…گرم خواهی شد…گرم گرم…من نگاهم را به چشمان تو خواهم دوخت.هدیه کن هرم نگاهت را…چوب خشکم خوب خواهم سوخت.روشن کن این شب رو سیاه را…بی صدا خواهم سوخت…د

سوز آذر آزارت می دهد آتش نشان بر پیکر بی بارم.من جز این چیزی ندارم بر تو تقدیم کنم جز اینکه بسوزم تا نیابی رد پای سوز سرما را…بگذار بر خاطرت یادواره ای گرم باشم…بسوزانم ور نه خواهم مرد…چون درختی گمنام…جون گیاهی بی بر…مریم اما پر پر…من خشکیده را هم داستان مرد هیزم شکن مکن…د

بسوزان…شعله وارم کن…آتشم زن…خاکسترم کن…د
ور تو خواهی تکیه زن بر تنم…شک نکن تکیه گاهت خواهم ماند اما وگر آتشم زنی تا ابد برایت خواهم سوخت…تا همیشه…تا انتهای مرز بودن…د
در کوچه سار پاییزی که شادمانه بر اندام ترد طرد شده برگها گام مینهی
 یاد آور مرا که ریختم…همه ی برگ ها را…د

بسوزان مرا…د

تو پر از بارانی
من پر از بی برگی
تو پر از ابر بهار
من پر از دلتنگی

من بری از بر و بارم
تو پر از حسرت چیدن
من پر از نفرت رفتن
تو پر از شوق رسیدن

من پر از هوای مهرم
تو پر از آتش مرداد
من غروب زرد پاییز
تو طلوع سرخ خرداد

گرچه دورم از تو
تو به من نزدیکی
آتشت خواهم بود
من در این تاریکی

چشم امیدم را
بر تو من خواهم دوخت
هرم چشمانت را
هدیه کن خواهم سوخت